معصومهمعصومه، تا این لحظه: 25 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 62 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
داداش محمدداداش محمد، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره
زنداداش سمانهزنداداش سمانه، تا این لحظه: 39 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
حسینحسین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
داداش صادقداداش صادق، تا این لحظه: 37 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
زنداداش نگارزنداداش نگار، تا این لحظه: 38 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
ارونداروند، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
داداش امیرداداش امیر، تا این لحظه: 35 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زنداداش فروزانزنداداش فروزان، تا این لحظه: 35 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

میم مثل خانواده

حرم امام رضا(ع)🌙✨☕️🍰🤍

شبی که با باران و غروبِ تماشاییِ شهر شروع شد و با یادِ عزیزانِ سفرکرده‌مان ادامه پیدا کرد و در نهایت به آرامشِ مطلقِ حرم رسید… این آلبوم، روایتِ یک شبِ معمولیِ خانوادگی نیست؛ روایتِ چند ساعت زندگی است: از عطرِ الویه و کوکو سبزی توی خانه و همدلیِ دخترها، تا تماشایِ زندگی در ترافیکِ شلوغِ احمدآباد… از اصرارِ من برای نوشیدنِ چایِ سحری که همه می‌گفتند بسته‌ست، تا همان لحظه‌ای که درِ چایخانه غدیر به روی‌مان باز شد و چای و کیکِ متبرک، خستگیِ کلِ مسیر را از تنمان درآورد. ️ هر تکه از این شب، رزقی داشت؛ از چایِ اضافی که دایی به لیوانم ریخت تا این آخرین عکس، که حاصلِ یک سحرِ نابِ دونفره با مامان است. ...
24 ارديبهشت 1405

محله ی قبلیمون

پنج‌شنبه ۱۷ اردیبهشت،همراه مامان و ستاره به سیدی رفتیم؛ همان محله‌ای که سال‌های اول زندگی‌ام در آنجا گذشته بود. وقتی به کوچه‌های سحر رسیدیم، حس عجیبی داشتم. انگار هر خانه و هر کوچه برایم یک خاطره قدیمی داشت. به پارک رفتیم و همان‌جا ناهار خوردیم و بعد از آن به دیدن همسایه‌های قدیمی رفتیم. وقتی به کوچه‌ی سحر ۲۸ رسیدیم، به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها رفتیم. دختر همسایه‌مان خاطره‌ای از زمانی که تازه به دنیا آمده بودم تعریف کرد. می‌گفت آن موقع من شیر مامانم را قبول نمی‌کردم و او به من شیر داده بود. بعد از آن تازه توانستم شیر مامانم را بخورم. شنیدن این خاطره برایم خیلی جالب ...
17 ارديبهشت 1405

آرامشِ بودن در حرم🕌

2 اردیبهشت در حرم امام رضا، درست قبل از اذان مغرب، صدای نقاره‌ها بلند بود و باران آرام آرام روی صحن می‌بارید. میان آن همه جمعیت، در حالی که دعا و نماز در دل‌ها جریان داشت، ما هم نماز خواندیم. وقتی نماز تمام شد، باران به تگرگ تبدیل شد و همه با هم به خادم‌ها کمک می‌کردند تا فرش‌ها را جمع کنند. در آن لحظه‌ها فقط یک حس بود: آرامشِ بودن در حرم #به_وقت_۲_اردیبهشت_۱۴۰۵ ...
2 ارديبهشت 1405
1